آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال ١٩٨٣ دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد .او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد .
یکی از طرفدارانش نوشته بود :
چرا خدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد ؟
آرتور در پاسخ نوشت :
در دنیا ۵٠ میلیون کودک بازی تنیس را آغاز میکنند . ۵ میلیون یاد میگیرند که چگونه تنیس بازی کند .
۵٠٠ هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد میگیرند .
۵٠ هزار نفر پا به مسابقات میگذارند ۵ هزار نفر سرشناس میشوند .
۵٠ نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا میکند .
۴ نفر به نیمه نهایی میرسند و دو نفر به فینال و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگر نگفتم خدایا چرا من ؟
و امروز هم که به از این بیماری رنج میبرم آموخته ام که :
ادامه دارد
لطفا این متن رو تا آخر بخونید.
دنیای مجازی چیست؟
روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.
در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه
نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- باشه برات می خرم
صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.
صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.
بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو ... چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده
- عمو ... تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همة این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.
- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم
- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
- و من همیشه پیش خودم همة خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.
- پدرم سالهاست که زندانه
- مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین
لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم.
ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزیم.
این مطلب رو برای دوستان خود بفرستید.
من این کار رو کردم
این مطلب توسط یک دوست برام در ادامه دنیای مجازی 1 فرستاده شد .
سلام
شاید یه تب باشه شاید یه آرزو شاید فقط یه خواب
شاید یه تب باشه شاید یه رهگذر شاید یه گفتگو
شاید فقط یه روز شاید فقط یه شب
این لحظه من است
در انتهای هست
سلام
قبلا یه آدم بزرگ گفته بود که بودن یا نبودن مسئله این است .
امروز درگیر رفتن یا ماندن هستم . و فقط یک بار حق جواب دارم .
چقدر حرف سر دلم گیر کرده میترسم یهو همش رو بالا بیارم اون وقت دنیای تمیز همه آمدمهای شسته رفته به گند آغشته میشه.
عجب تشبیه جالبی درمورد استفراغ = شکوفه زدن
نمیدونم چرا آدم هیچوقت دلش نمی خواهد به استفراغی که تو زندگی خودش زده نگاه کنه .
تا اطلاع ثانوی زدن شکوفه ممنوع
همین کافیست زندگی را می مکم
تفاله های تنهایی را تف می کنم .
گلویم تلخ می شود ترک لبانم از تجربه باران چیز زیادی به یاد ندارد
اما همین کافیست برای تحمیل من به زندگی
همین کافیست برای رها نشدن از افسانه افسون زندگی همین کافیست
سلام
صبح زیبای خودم بخیر شد امیدوارم بقیه هم صبححهای زیبایی رو به خیر کرده باشند .
اصولا یک نوع از تشکر کردن وجود داره که هیچ انسانی هنوز اون رو بکار نبرده . شاید شما اولین نفری باشین که بتونه از اون مدل تشکری استفاده کنه که تا به حال کسی استفاده نکرده .
معمولا همه برای ابراز تشکر از کلمه ممنون ، متشکرم ، مرسی ، دست شما درد نکنه ، لطف کردید و امثال اینها استفاده میکنند . البته این مدل تشکر هم با یک کلمه هستش اما این یک کلمه خیلی فرق داره . تمام شد .
اون روز به خودم خیلی لعنت فرستادم که چرا بعد از ۵ سال دوباره سر یه قصه خاک گرفته رو باز کردم . البته احساس می کنم نویسنده این جریان میدونسته که داره چی مینویسه و شاید این اتفاق مشکل بزرگی رو از زندگی یک نفر باز کنه وقتی از احساس انتقام خالی بشه و احساس کنه خوب حالا دلم خنک شد الان دیگه تحقیری رو که سالها پیش به من شده بود تلافی کردم و تحقیر کردم و حالا میروم به دنبال بقیه آینده .من در هر صورتی که بتونم به کسی کمک کنم احساس میکنم مفید بوده ام و زنده هستم . گاهی نباید هیچ قبری رو نبش کرد حتی قبر ............
از دست خاله خرسه هم ناراحت نیستم که دوباره با دوستی احمقانش یه تخته سنگ بزرگ رو کوبید تو سر من .اتفاقاباعث شد مخم بیاد سر جاش و به نتیجه مهم بالا برسم .
الانم اینا رو مینویسم که یادو بمونه در یک تاریخی در آذر ماه یک سالی ،احمقانه کاری کردم که نباید میکردم .پووووف
خوب داشتم در مورد یک کلمه تشکر آمیز صحبت میکردم .
رنگین کمان
این یعنی اوج تشکر البته از نظر من .
مسخرس
خیلی هم مسخرس .
اصولا خودم رو مسخره کردم با یک حرکت مسخره . و همه به آدم مسخره می خندند .
خنده داره . هذیان ها دوباره از سر نوشته میشوند شاید هم از وسط ولی باز هم مسخرگی خودشونو دارن
یه روز به دنیا اومد یه روز زندگی کرد یه روز مرد .
هرگز یک روز رو هم از دست نده
سلام بعداز سالها دیشب دوباره کمی شاد بودم .
بعد از سالها دیشب احساس کردم احساسم هنوز کار میکنه .
بعد از سالها دلم برای گذشته تنگ شد اونوقتها که ساده بودیم و مهربان کاش اونوقتها بیشتر به آدمهای اطرافم و رفتارشون توجه میکردم . کاش میدیدم کی دوستم داره .
صبح بیدار میشویم . بعد میدویم . صبحانه را فراموش میکنیم . میرویم تا ظهر دروغها میگیم .برمیگردیم گشنه و تشنه مثل قخطی زده ها نهار میخوریم و بعد دوباره کار میکنیم .از ٢ تا ١٠ شب. شب برمیگردیم . میچرخیم و بعد میخوابیم . صبح زنده میشویم
آیا زندگی می کنیم؟
از وادی های زیادی که در دنیا هست یک وادی از همه بزرگ تر است و آن را به چندین نام نهاده اند گاهی از آن به نام وادی دل یاد کرده اند و گاهی به نام وادی محبت ، وادی عشق ، وادی ...
به هر حال آنچه که هر انسانی در نهانخانه وجودش حتی اگر خودش هم نداند وجود دارد این است که بینهایت مشتاق عبور و یا رسیدن به این وادی است . که گاهی چه بیراه میروند .
جملات که در کنار یکدیگر قرار میگیرند در نهایت معنایی را به هر آنکه معنایی بخواهد میرساند .اما گاهی جملات را آنچنان زیبا در کنار هم میچینند که معنای واقعی در پس آن همه زیبایی مثل ماهیت انسانها محو میشود .
زبان که در دهان میچرخد کلامی میگوید و گوش که آن را میشنود اندیشه ای میسازد .پس آیا انسانهای کر و لال نمی اندیشند؟ یا انسانهایی که نمی اندیشند کرو لال هستند ؟
روی نیمکت نشسته بودم و سرم رو به دیوار تکیه داده بودم به آسمان نگاه میکرد و حرکت ابرهای باران زایی که از و سمت به جلو عدد ٧ رو تشکیل داده بودند یک ستاره در میانه ٧ مانده بود تا ابرها او را در خود ببلعند و یک آرزو کردم .
آرزو کردم ای کاش هیچ کبریتی نمیسوخت .دلم برای دل بیچاره ام خیلی گرفت برای همه دلهای بیچاره خیلی گرفت .
کاش اون روز میگذاشت دستش را بگیرم و کمکش کنم . کاش دستم را میگرفت و کمکم میکرد آن وقت امروز دستانمان خالی نبود .
سلام به زندگی
سلام به زندگی
سلام به زندگی
گاهی بعضی از تلنگرا یه کم محکمه چند دور میزنی تا تازه حالیت میشه ، ای بابا زدی جاده خاکی
این مدتی که گذشت انگار در خواب راه میرفتم مثل پرنده ها سفر کردم از بالا به زندگیم نگاه کردم سعی کردم مثل عقاب تک تک موجودات توی زندگیم روببینم حتی اونا که به اندازه مورچه بودن و فکر میکردم بی اهمیت هستن . اما اینجا حتی یک کرم خاکی هم اهمیت داره .
فصل جدید داره رقم میخوره و این فصل باید بهار باشه باید بهار باهشه مدتهاست که منتظر بهار هستم و الان از خواب زمستونی بیدار شدم پس حتماً بهار اومده .
بهار رو خدا با یه شاخه گل برام فرستاد اما هنوز تو راهه .
یه تلفیق از دو موجود در یک زندگی عجب قصه ای عجب دستمایه داستان نویسی خوبی
